مه من نقاب بگشا ...

مه من نقاب بگشا زجمال کبریایی
که بتــان فروگذارند اساس خودنمایی
شده انتظارم از حد چه شود که رخ نمــــایی
ز دو دیده خون فشانم زغمت شب جدایی
چه کنم که هست اینها گل باغ آشنایی

يا ضامن آهو

 

زائري باراني ام آقا به دادم مي رسي؟

بي پناهم خسته ام،تنها، به دادم مي رسي؟

من دخيل التماســــــــم را به چشمت بستـه ام

هشتمـين دردانه ي زهرا(س) به دادم مي رسي؟

طلوع فجر مبارك باد

 امام موسی کاظم (ع) :

 « مردی از قم ، مردم را به حق دعوت می کند، افرادی پیرامون او گرد آیند که قلب هایشان همچون پاره های آهن استوار است. بادهای تند حوادث آنان را نلغزاند، از جنگ خسته نشده و نترسند، اعتمادشان بر خدا است و سرانجام کار از آن پرهیزکاران است.»

او خواهد آمد....

نام تو را پرنده به گوش بهـــار خواند
صدها درخت پير جــوان شد جوانه زد
چتر اقاقـيــــــا به سر کوچه ها نشست
گيسوي باغ را نفس بـــــــــاد شانه زد

گيسوي شهر عطر تـورا پخش ميکنــد
بي شک عبور کرده اي از اين کنارها
دلدادگـــان رفته کفن پـــــــاره مي کنند
صـوت ســــلام  مي شنــوم از مزارها

اين انتظار پشت زمين را شکسته است
آقــا تو شانه هاي زمـــــان را تکان بده
تنها به دست تو کمرش راست مي شود
لطفي کن و دوباره خودت را نشــان بده

اين انتظار را به بهـــــــــــاري تمام کن
يا ذره اي به ما بــده از آن  صبوريــت
بي تو نفس کشيـــــدن و مردن بدون تو
تقديرمــان مباد که سخـت است دوريـت